برای چی ش مهم نیست ! مهم اینه که دلت فقط این رو می خواد !
با اقای لیمویی هم صحبت کردم و در جواب سوالش گفتم : نمی دونم چرا ! ولی دیگه نمی خوام اینجا بنویسم..
این اسم .. این خاطره ها ..
همیشه برام عزیز می مونند..
همین الانش هم سر بستن یا باز موندنش با خودم درگیرم ولی مطمئنم دیگه نمی خوام اینجا بنویسم !
شاید با یه اسم دیگه .. یک شروع دیگه ... یک لحن دیگه ...
شاید زود .. شاید دیر..
دوستتون دارم
خوبی یا بدی دیدید , حلال کنید . خوشبختی و شادکامی همتون ارزومه .
زندگی خوبه
همه خوبه
فقط احتیاج دارم یه مدت توی لاک خودم باشم
نمی دونم چرا ولی واقعن بهش نیاز دارم!
ببخشید
حساس نشین حساس نشین :)))))
ینی یه جمله گفتم ملت تا حامله شدن مامان من پیش رفتند ها :))) =)))) یا شایدم مثلن پیش خودتون فکر کردید که یه داداش دوقلو داشتم که گذاشتیمش سر راه و الان پیدا شده؟؟
یا اینکه مثلن پیش خودتون گفتید لابد یه داداش داشته ازش قایم می کردند و الان داداشه اومده خودش و نشون داده؟ مگه فیلم هندیه؟؟ :))))))
محمدرضا رو که می شناسید که؟ پسر خواهرشوهر بزرگه؟؟ همون خواهرشوهر که من اندازه مامانم دوستش دارم ؟؟
اصلن عاشقشم؟؟؟ ![]()
![]()
همون... بعد الان پسر اون ینی محمدرضا شده داداش من
بعدش به من می گه ابجی!!!!!!!!! راستش قبلن از مامانش شنیده بودم که یکی از ارزوهاش داشتن یه خواهر بزرگتر از خودش بوده .. منم که یکی از بزرگترین ارزوهام داشتن یه داداش بوده . قبلن دوست داشتم که بزرگتر از خودم بود ولی بعدها کلن دوست داشتم یه داداش داشتم مثل محمدرضا ... بعدش این و به محمدرضا گفتم و خلاصه محمدرضا شد داداشم و منم شدم ابجیش
))) الان دیگه ابجی صدام می کنه
بعدش من خرکیف می شم :))) البته گاهن هم زن دایی صدام می کنه و بعدش سریعن تغییر موضع می ده ابجی صدام می کنه و بنده دومرتبه خیر کیف می شم :)))
کلن الان خیلی خوشحالم که داداشی مث محمدرضا دارم . جدیدن هی دارم فکر می کنم که هر جا خواست بره خواستگاری , می رم :))) =))))) یا مثلن می رم براش از انقلاب کتاب می خرم برای کنکورش ![]()
یا می رم پیش استادهای کنکوری که می شناسم , معرفیش می کنم به عنوان داداشم
اصن کلن یه توهمات فانتزی زدم من الان :)))) خدا می دونه که چقدر دوستش دارم و از صمیم قلبم حس می کنم که خواهرشم![]()
الان اقای لیمویی , دایی من هم می شه دیگه :)))) خواهرشوهرم گفت که : حالا دخترم می شی دیگه :))))
یا تا می خوام از محمدرضا تعریف کنم , خواهرشوهرم می گم: دیگه تو که ابجیشی ازش تعریف نکنی , کی تعریف کنه ؟؟
ولی انصافن گله محمدرضا . لنگه نداره داداشمممممممممممم![]()
![]()
داداشم 15 سالشه
البته پنجم ابتدایی بود که من عروس این خانواده شدم و کلن رابطه خوبی داشتیم . ینی خیلی رابطه خوبی داشتیم ... همین که به من اعتماد کرد و باقی قضایا
دیگه خلاصه دلتون اب .. من داداش دار شدم ![]()
اهااا . دعوام با این پسره...
من متن اس ام اس ها رو می ذارم دیگه خودتون در جریان باشید دیگه..
من: سلام . از کجا تا کجا رو من باید کنفرانس بدم؟؟
همگروهی: سلام. اگه دانشگاهی , کتاب همراهتون هست بیارید بگم
-نه من دانشگاه نیستم . فردا کلاس دارم
-فردا من نیستم
-پس صفحه ش رو بهم بگو
-ببین از ی ص تا ی ص گفت , خودم مشخص کنم ؟ کدوم ص شما توضیح بدید؟
(از اونجایی که نه من و نه اقای لیمویی متوجه اس ام اسش نشدیم , اقای لیمویی گفت , بپرس ببین تا کی دانشگاهس . بریم...)
من: تا چه ساعتی دانشگاهی؟
همگروهی: تا 1
- ای بابا , تا من بیام که تو رفتی . برای من فرقی نمی کنه . تا شب یه محدوده ای رو مشخص کن و خبرم کن . مرسی
-خوابیدی , الان یادت افتاده؟
-نیس که خیلی مساله مهمی بود که ذهنم و درگیر کنه؟؟؟؟
-خب , اوکی تاشب می گم , دعوا نداره
- ممنون :)
-اما خراب کنی , اون موقع حالت می پرسم
- چی و خراب کنم؟؟؟؟؟ خیلی قضیه رو جدی گرفتی هاااا
-جدی نگرفتم
-می بینم!!!!!!!!!! اگه انتخاب صفحه دلبخواهی و با من خیلی مشکل داری , بگو خودم یه تیکه رو کنفرانس می دم
-خوبی تو! مشکل چی؟برزگش کردی!!! چته تو؟
-یه صفحه می خوای بگی , واسه من بابابزرگ شدی ! مشکل من اینه :|
-ا باشه خوب . کجای مگه تو الان
-تهران
-خسته نباشی . خب بلند شو بیا دیگه
-نمی شه . جایی گیرم . دو زودتر کارم تموم نمی شه (الکی
)
-کلاس داری ظهر؟
-نه
-خب یه جا تهران می بینمت
-نمی خواد . همون صفحه رو بگو ممنونت می شم
-باشه باشه
بعدش شب زنگ زد و تلفنی صفحه ها رو اینا رو گفت و در نهایت به خاطر لحن تندم معذرت خواستم و بهش اس دادم که : یه مساله ای لازم می دونم بگم و اون اینکه من متاهلم
همگروهی: می دونم
(خالی بند ...!!!!)
من: خوبه
-مگه چی گفتم می گی متاهلم
-مگه باید چیزی می گفتی؟
-خب چه دلیلی داشت اینو بگی
-تجربه به من ثابت کرده اول گفتنش بهتر از بعدن گفتنشه. همین . تو به خودت نگیر . بذار جز اطلاعاتی که باید از یه دوست بدونی
- بابا تجربه
و...
تا همین الان بنده سرویس شدم :D
جالبه که از وقتی فهمیده متاهلم توی اس ام اس هاش می زنه : خانوم متاهل :))))))
و اما سیزده به دررررررررررررررررررررررر
اقا 21 نفر بودیم.. ینی 9 تا خونواده .. با خانواده ی شوور بودیم البته ولی جز خواهرشوهرم(داداشم اینا :)) ) بقیه فامیل دور بودند . اما حالی داد هااااااااااااااا. از این وسطی گله ای ها بازی کردیم در حد تیم ملیییییییی.. زن ها یه ور .. مردها یه ورررررررررر .. خیلی حاااااااااااااااااااال داااااااااااااااااااد . اون قدر جیغ و داد کردم که صدام گرفت :))))
شب قبلش رفتیم خونه داداشم اینا . بعدش عموی اقا علیرضا (شوهر خواهرشوهرم)هم اونجا بود و خلاصه همگی با هم خوابیدیم شب و اونجا ... من و زهراجون (خواهرشوهری) و لیلا(دختر عمو ناصر) خوابیدیم توی یه اتاق و مردها هم یه ور دیگه و ...
بعدش اون قدر هرره کررره می کردیم که هی این داداش من می اومد و تذکر می داد . اخه بیدار نشسته بود و داشت رادیو گوش می داد تا چند ساعت دیگه ش برن جا بگیرن :))) دیگه اون قدر اومد و رفت و خسته شد از تذکر دادن و در نهایت توی اتاق ما خوابید ...
صبحش هم که پاشدیم خرسننننننننننننند رفتیم سیزده بدرررررررررررررر.. خععععععععععععععلی حال داد . بهترین سیزده بدر عمرم بود ....
ینی تا ما می اومدیم بازی کنیم , ملت از هر گوشه ای نگاهمون می کردند و سر ذوق می اومدند :)))
بعدش فکر کنید اومدیم بریم دست شویی.. لیلا کل دست شویی رو بهم ریخته بود ینی.. اولن که صفی بود .. بیا و ببییییییییییین :)) حالا رفتیم داخل .. لیلا بلند داره داد می زنه : خانوما ! زودتر جیشاتون و بکنید , داره می ریزهههههههه..
حالا هر کی از دست شویی می اومد بیرون , قیافه ش رو سوژه می کردیم که ببین چقدر خوشحاله :))) =))))
اون نفری که جلوی گروه ما ایستاده بود , از دست شویی که بیرون اومد , سعی می کرد نخنده ولی نمی تونست :))) =)))) از اونجایی که لیلا ادعا می کرد که زود از دست شویی می اد بیرون , اول از همه ما رفت داخل .. ما هم شروع کردیم به شمردن : یککککککککک.. دوووووووووووووو...سههههههههههههه... تا 10
به ده که رسید , سه تایی محکم کوبیدم به در دست شویی :)))))و داد می زدیم که بیا بیروووووووووووووون :))) لیلا داشت جیغ می کشیییییییییید , در و باز نکنیییییییییییید :)))) =))))) ملت موجود در صف هم بنفش شده بودند از خنده ... یه خانومه هم گیر داده بود : کاریش نداشته باشید , بذارید کارش و بکنه ... مینا هم جواب داد : فامیلمونه :))) =)))))))))))) اخه چه ربطی داره؟؟ انگار چون فامیلمونه ادم نیست مثلن :))))
خلاصه که عالی بوووووود :))
بستونه دیگه ![]()
یه سری توضیحات بدم همین اول کاری...
علت کیمیا شدنم به خاطر عید دیدنی ها و انجام کارهای بعد از مسافرت مثل شستن کلیه لباس ها و کفش ها و کیف ها و ... و از طرفی ارایه اندیشه م و مهمون بازی و خلاصه یک سر دارم و هزااااااااار سودا !!!
این یه ببخشید به شما عسل ها توی سال جدید که این قدر کمیاب شدم اصولن
بعدش اینکه تا رمز رو به همه ندادم , مطلب رمزدار نمی ذارم و اینکه سه تا رمز به هر کس می دم که یکیش برای عکس هامه , یکیش برای مطالب معمولیه و یکیش هم برای مطالب خاصه ...
حالا امکان داره که افرادی هر سه تا رمز رو نداشته باشند که البته امکان داره که بعدها بگیرند هااا , خلاصه که اصرار الکی نکنید دیگه . خودم موقعش رو تشخیص می دم و می ام رمز رو می دم . که البته این قضیه بیشتر به نفع اون دسته از دوستان خاموشه که به تازگی روشن شدند و من هم که نمی تونم همین جوری بدو بدو بهشون اعتماد کنم که . این جوریا خلاصه ![]()
بعدش اینکه با پسر همگروهی امروز دعوام شد :))))))))) البته اس ام اسی هااا .. با حضور فعال و خندان اقای لیمویی :)))) حالا می گم براتون ...![]()
اگر بخوام یه خبر کلی از خودم بدم باید بگم که بهترییییییییییییییین 13 بدر عمرم رو داشتم امسال . اونقدررررررر خوش گذشت که حددددددد نداره
مراغه هم بد نبود و خوب بود . بیشتر از روزهای بد , برای من روزهای خوبی داشت ...
دیگه اینکه من الان داداش دارم . چیزی که قبلن نداشتم ![]()
اطلاعات کامل رو هم می ام و بهتون می گم ..
الانم وقت اپیلاسیون دارم
و اتوی لباس هامم مونده . دیگه برم دیگه
دوستتون دارم![]()